امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 19 روز سن داره

امیرحسین کوچولو

من و نِ نِ....

1391/10/2 14:41
نویسنده : آبجی بزرگه
274 بازدید
اشتراک گذاری

سلام....

نی نی آبجی یا به قول من نِ نِ اول آذر به دنیا اومد....

اون روز من تو بیمارستان بودم و مثل بقیه منتظر...

از اونجایی که هیچ کس از انتظار خوشش نمیاد..

و منم از این قضیه مستثنی نیستم...

کلی جیغ کشیدم و شکایت کردم.....

مامان بیچاره همه اش تو آسانسور بود....

یا پیش من بود یا پشت در اتاق عمل...

نی نی که اومد خونه اصلا طرفش نرفتم...

روزهای اول بعد از گریه کردنش منم گریه می کردم...

یکم از صدای گریه اش می ترسیدم....

چند روز که گذشت وقتی گریه می کرد می رفتم کنار تختش و دعواش می کردم....

هی می گفتم اِ ... اِ ....

اجازه بغل کردنش را هم به مامان و بابا نمیدادم...

بقیه را هم چپ چپ نگاه می کردم...

گاهی هم به نشونه اعتراض یه اِ کش دار و بلند بهشون می گفتم....

کم کم به حضور نی نی عادت کردم...

هنوزم خوشم نمیاد کسی بغلش کنه...

تازگیه به آبجی هم گیر میدم....

هر وقت بغلش می کنه می خوام منم برم تو بغلش....

به زور آویزونش می شم و میرم بغلش...

 چند روز پیش نِ نِ اومد خونمون و توی تاب تابم نشست...

منم ناراحت شدم و دعواش کردم....

آخه اساسه نگرفته بود.....

خلاصه چون بخشش از بزرگترهاست...

منم درسا خانوم را بخشیدم و بغلش کردم....

چند تا عکس خوشتلم باهم انداختیم...

 

همه اش دوست دارم نِ نِ را بوس کنم....قلب

اینجا هم دارم با نی نی کلاغ پر بازی می کنم...

وقتی خونه آبجی بودیم من همش می رفتم جلوی تختش و باهاش دالی بازی می کردم...

چند تایی عکس هم از اون بازیها انداختیم که آبجی عاشقشونه...

مربوط به ده ماهگیمه اما چون به نی نی ربط داشت تو این پست می گذاریمشون...

وایــــــــــــــــی الهی آبجی فدای دندونات بشه خوشگل منماچ

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)